نقدی بر نمایشگاه پانگه آ/به قلم آزاده عباسی

به قلم: آزاده عباسی

به نظر می‌آید یا اینگونه توقع وجود دارد که وقتی به دیدن اثر هنری می‌رویم همچون فردی بیرون از آن اثر به دیدن و تحلیل و تفسیر آن می‌پردازیم، بخش‌های مختلف آن را می‌کاویم و در جستجوی کشف معنا و شناخت عناصر آن به کنجکاوی می‌پردازیم؛ اما نمایشگاه پانگه‌آ از این نظر متفاوت است و مخاطب را ناخودآگاه درگیر خود می‌کند تا در نهایت جزوی از اثر هنری به شمار آید.

پانگه‌آ نمایشگاه گروهی 3 نفره متشکل از آرزو زرگر، نادیا سجاد و مائده کدخدازاده است که در گالری ابد نمایش داده شد. به محض ورود به نمایشگاه متوجه سه بخش ظاهرا مجزای آن می‌شویم و تصور می‌کنیم هر کدام متعلق به یکی از این 3 نفر باشد. اما بعد از چرخشی کوتاه و شنیدن عبارت‌هایی از یکی از هنرمندان این مجموعه، پی به گروهی بودن چیدمان آن می‌بریم. هیچ نشانی برای اینکه به ترتیب به بخش‌های متفاوت آن هدایت شویم وجود ندارد.

 یکی از بخش‌های این چیدمان اتاقی است که با تارهایی از وسط به دو نیم شده است. در نیمی از اتاق که در دسترس است جعبه‌هایی خالی وجود دارد؛ از طریق ویسی که بدون وقفه تکرار می‌شود مطلع می‌شویم می‌توان هر آنچه می‌خواهیم را بنویسم و درون جعبه‌ها بگذاریم و به واسطۀ دستگاه ریلی که در وسط تارها وجود دارد جعبه را به آن طرف اتاق، پشت تارها، هدایت کنیم. جعبه‌های آن طرف تار به کانادا می‌روند و در آنجا مثل یک اثر به نمایش درمی‌آیند و بررسی می‌شوند و شاید یکی از آنها انتخاب شود و فرصتی برای آن فرد فراهم شود. این همان لحظه‌ای است که در آن مخاطب جزوی از اثر هنری می‌شود. آنچه در این پدیدار رخ می‌دهد ما را برای لحظاتی از فضای نمایشگاه دور می‌کند. ما با خودمان مواجه می‌شویم، با خود واقعی - بیرون از این موقعیت هنری خاص - و برتری‌هایمان؛ مترصد تلاشی زیرکانه برای ارائه‌ای (تصویری) از خودمان، به منظور رسیدن به نتیجۀ مورد نظر. به نظر می‌آید این لحظه همۀ آن چیزی است که نمایشگاه در برانگیختنش تلاش کرده و موفقیت آن را باید در به وجود آوردن همین لحظۀ تبدیل مخاطب به اثر هنری دانست. لحظه‌ای که فراموش می‌کنیم این بخش تکه‌ای از یک اثر یا مکانی هنری است و به رسم مسلط، همچون اثری هنری باید به آن نگاه شود. اما آنقدر آن لحظه برای ما واقعی می‌شود که فقط با خود مواجه می‌شویم و از خودی که باید اثر هنری را ببیند و در تلاش برای فهم آن باشد بیرون می‌آییم. و اینگونه خود تبدیل به بخشی از یک کنش هنری می‌شویم، ‌نشانۀ رفع مرز واقعیت وهنر. گذر از دیدن به تجربه کردن از طریق مواجهه‌ای واقعی با احساسی که بارها در زندگی خود به آن فکر کرده‌ایم.

قبل از این تصمیم و کنش در تعلیق بوده‌ایم. در تعلیق میان ماندن و رفتن وتصمیم برای آن؛ آن چیزی که بارها به آن فکر کردیم یا آرزویش را داشتیم. اما همیشه پس رانده شده چون هیچ‌گاه به لحاظ زمانی یا مکانی مجبور به تصمیم درباره‌اش نبودیم. اما نکتۀ مهم اینجاست که ما به این احساس تعلیق و دلایلی که باعث بروز آن می‌شود از طریق دو بخش دیگر نیز آگاه شده بودیم.

  در بخشی که بخش اصلی نمایشگاه است و به نوعی فرجام مهاجرت، ما با تجربیات و مشکلات و مسائل کسی که مهاجرت کرده روبه‌رو می‌شویم و غربت و سختی و مشقات آن را درک می‌کنیم. در این بخش تکه‌های فرم‌ها و مدارک بسیاری مربوط به مهاجرت از سقف آویزان شده‌اند. فرم‌های پانچ‌شده که روزی سرنوشت انسانی در گروی آنها بود. در گوشه دیگری از اتاق نامه‌هایی وجود دارد که ما را با غربت و سختی‌های فردی که مهاجرت کرده آشنا می‌کند. مجموع این فرم‌ها و نامه‌ها ما را وارد دنیای مهاجرت می‌کند. در بخش بعدی با جعبه ای که روی ریل در رفت و برگشت است احساس تردید و تعلیق میان رفتن و نرفتن نمایان و در واقع عینی می‌شود. جعبه و حرکت پاندولی آن به ما این اطمینان را می‌دهد که تردید رفتن یا نرفتن وضعیتی شخصی و ذهنی نیست. واقعیتی است در زندگی آدمیان و به تعبیری کلی‌تر به کمک نام نمایشگاه واقعیتی طبیعی است: پانگه‌آ.

  در پشت این ریل اتاقکی قرار دارد با دو پنجره. پنجره‌ها با ریسه‌هایی از ذره‌بین‌های کوچک پوشانده شده‌اند. با کنار زدن آن ریسه‌ها می‌توان داخل اتاق را تماشا کرد. تصاویر احتمالا مربوط به جایی است که مهاجرت به آنجا صورت گرفته است یا صورت خواهد گرفت. و کثرتی از کلمات که سطح دیوارها را پوشانده‌اند. کلمات با NO آغاز می‌شوند:

No fail, No page, No forest, No October, Nobody, No plant, No pig, No TV, No capital, No dear, No fact,…

به نظر می‌آید این اتاقک همان دلیل تعلیق ماست.

 ما از چه طریقی با مکانی که قصد مهاجرت به آن را داریم آشنا می‌شویم؟ جز با واسطه کلمات که بیانگر چشم‌اندازی از کثرت تجربه‌ها و دیدگاه‌ها هستند و تصاویری که در دنیای امروز بیش از همه می‌توانند حقانیت هر چشم‌اندازی را اثبات کنند؟ ذره‌بین‌های کوچک آویخته‌شده نمادی از این کثرت دیدگاه‌هاست و تفسیری که هر کدام از ما از این پدیده دارد. تفسیری که در میان کثرت این کلمات و رویکردها به دنبال نقطه اتکای خویش است تا از تعلیق میان رفتن و نرفتن به درآید. اما در میان انبوه کلمات، این اتاق ما را به هیچ کدام از آنها هدایت نمی‌کند. ما همواره در انبوهی از اطلاعات و تجربه‌ها میان رفتن و نرفتن قدم برمی‌داریم؛ تعلیق میان بودن و نبودن، ماندن و دل کندن، تاب آوردن و بی‌تابی، حتی زمانیکه تلاش می‌کنیم قبل از تصمیم گرفتن به تجربه و دانش دیگران مراجعه کنیم. این احساس تعلیق در بخش سوم این چیدمان به مواجهه‌ای واقعی بدل می‌شود. مواجهه با یک امکان و دریچه‌ای به سوی جایی که همواره در خیال پرورش داده شده است و نیرویی‌هایی در واقعیت ما را به سوی آن هدایت می‌کند. تو گویی روزنه‌های آن خیالی بوده‌اند و تنها وسوسۀ دست یافتن به آن زنده بود نه خود واقعیت‌اش.